|
(نزدیکتر بنشین. با من درددل کن)با من که افتابم زودتر به لب بام میرسد.
با من حرف بزن از ته دل. چرا که دل خاستگاه خداوند است. با من حرف بزن .با ان نگاهت که مثل دریا وسیع است که مثل اسمان بالای سرمان ابی است. با من حرف بزن.با من که هزار پیراهن سپید را بیشتر از تو در باد قصیده کرده ام. من پدر توام.همان مردی که ارزوی داشتنت ریشش را سپید کرد.همان مردی که با اولین گریه تو عمیقترین خنده هایش را به پایت ریخت. من پدر توام.همان مرد بزرگی که وقتی گریه میکنی دست و پایش را گم میکند وهر گاه تو تب میکنی او میمیرد. من پدر توام .اما سهم تو از زندگی بیشتر از من است.درست مثل همه چیز که سهم تو دو برابر سهم من مال تو شد. من هر چند بزرگتر از توام.اما تو به دلت نزدیکتری.تو چشمانت زلال تر است و هنوز پاهایت انقدر بزرگ نشده که از گلیمت درازتر بشود. با من حرف بزن فرزندم.سکوت موریانه ای است که چهار ستون جانمان را می جود.برای من غزلهای تازه سرودات را بخوان.ترانه های زندگی را در گوشم زمزمه کن.بگذار همهمه حیات ماهیان دریا ندیده را کر کند. با من حرف بزن.از افقهای دوری که درناها را گم میکند.از کوچک شدن کفشهایت.از کاپشن صورتی رنگی که پارسال گم کردی.از عروسکی که در دختر همسایه از تو هدیه گرفت. با من حرف بزن.
+ تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391 | ساعت11:47 | نويسنده مهدی قبادی |
" یــاد " تو هم که همه جا با من است " تنــهایــی " هم که پا به پایم میدود... میبینی؟ وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | ساعت13:8 | نويسنده مهدی قبادی |
یه سری مردا هستن ...
...مشروب فقط ویسکی و ودکا یا سنگین تر ... |
|
امشب...من برای خودم یک لیوان شراب با طعم ملس بی تفاوتی ریختم... شمعها را روشن کردم... بهترین لباسم را به تن کردم ... درست در وسط اتاق خواب ... آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است... در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم... و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم! امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم... از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم و آنرا به خود آویختم... گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم! من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد... و در حالیکه با تنهایی به تو خیانت می کردم ... به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم! ... به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که در آغوشت تنها باشم! من امشب بر خلاف گذشته...به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم! و صادقانه دیدم که چشمانم گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط! وقتی دستم را بر صورت کشیدم ... زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم و ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟ و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء می رسیدم! یاد تو ...من را دوباره ما کرد ! |
با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش. اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بجه بودم اونم بجه بود.سرم رو بالا کردم اونم سرش رو بالا کرد دید منو میشناسه.خندیدم. گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست.کفت تا کجا .گفتم دوستی که تا نداره.گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم. من گفتم تا نداره.گفت باشه تا پس از مرگ.گفتم نه نه نه تا نداره .گفت قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ.بازم باهم دوستیم؟. تا بهشت تا جهنم .خندیدم و گفتم تو براش تا هر جایی که دلت میخوادیه تا بذار.اصلا یه تا بکش.از سر این دنیا تا اون دنیا.ولی من اصلا براش تا نمیذارم .نگاش کردم نگام کرد.باور نمیکرد میدونم که دوست داشت دوستیمون تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو نمیفهمید.گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه.تو بزار.گفت شکلات.هر بار که همدیگه رو میبینیم یکی شکلات مال من یکی مال تو.گفتم باشه.هر بار که همدیگه رو میدیدیم یه شکلات میذاشتم توی دستش.اونم یه شکلات توی دست من .باز همدیگه رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست.من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند وتند میخوردم.میگفت شکمو.تو دوست شکموی من هستی.او شکلاتشو ومیذاشت توی صندوقجه خوشکل و قشنگش.میگفتم بخورش میگفت تموم میشه .میخوام برای همیشه بمونه.صندوقجه او پر از شکلات شده بود.هیج کدومشون رو نمی خورد .ومن همشه رو خورده بودم.گفتم اگه یه روز شکلاتها رو مورجه ها یا بخورند تو جکار میکنی.میگفت مواظبشون هستم.میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.منم شکلاتمو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه نه نه تا نداره.دوستی که تا نداره.یک سال دوسال پنج سال ده سال بیست سال شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم.اون همه شکلاتاشو نگه داشته.اون اومده امشب که خدا حافظی کنه.میخواد بره .بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود برمیگردم.من که میدونم دیگه برنمیگرده.یادش رفت شکلات بهم بده.من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این برای خوردنه.یه شکلاتم گذاشتم اون کف دستش.اینم اخرین شکلات برای صندوق کوجیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش.هر دوتا رو خورد.خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره.میدونستم دوستی اون تا داره.خوب شد همه شکلاتامو خوردم.اما اون هیج کدومشو نخورده.حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده جیکار میکنه. ( کپی از روی یه دکلمه که نمیدونم از کی بود ولی جون زیبا بود گذاشتم)