X
تبلیغات
چند خطی برای ارامش (مهدی قبادی)

چند خطی برای ارامش (مهدی قبادی)
دوست داشتنی های من

(نزدیکتر بنشین. با من درددل کن)با من که افتابم زودتر به لب بام میرسد.

با من حرف بزن از ته دل. چرا که دل خاستگاه خداوند است.

با من حرف بزن .با ان نگاهت که مثل دریا وسیع است که مثل اسمان بالای سرمان ابی است.

با من حرف بزن.با من که هزار پیراهن سپید را بیشتر از تو در باد قصیده کرده ام.

من پدر توام.همان مردی که ارزوی داشتنت ریشش را سپید کرد.همان مردی که با اولین گریه تو عمیقترین خنده هایش را به پایت ریخت.

من پدر توام.همان مرد بزرگی که وقتی گریه میکنی دست و پایش را گم میکند وهر گاه تو تب میکنی او میمیرد.

من پدر توام .اما سهم تو از زندگی بیشتر از من است.درست مثل همه چیز که سهم تو دو برابر سهم من  مال تو شد.

من هر چند بزرگتر از توام.اما تو به دلت نزدیکتری.تو چشمانت زلال تر است و هنوز پاهایت انقدر بزرگ نشده که از گلیمت درازتر بشود.

با من حرف بزن فرزندم.سکوت موریانه ای است که چهار ستون جانمان را می جود.برای من غزلهای تازه سرودات را بخوان.ترانه های زندگی را در گوشم زمزمه کن.بگذار همهمه حیات ماهیان دریا ندیده را کر کند.

با من حرف بزن.از افقهای دوری که درناها را گم میکند.از کوچک شدن کفشهایت.از کاپشن صورتی رنگی که پارسال گم کردی.از عروسکی که در دختر همسایه از تو هدیه گرفت.

با من حرف بزن.


+ تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391 | ساعت11:47 | نويسنده مهدی قبادی |


گاهی دست " خـــودم " را می گیرم،می برم هوا خوری

" یــاد " تو هم که همه جا با من است

" تنــهایــی " هم که پا به پایم میدود...

میبینی؟

وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است


+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | ساعت13:8 | نويسنده مهدی قبادی |



یه سری مردا هستن ...

تیپ های سنگین خاصی میزنن اکثرا مشکی پوشن.


اودکلن خاص ، مثلا لالیک میزنن
...مشروب فقط ویسکی و ودکا یا سنگین تر ...

قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن ؛ تلخه تلخ
!

مردایی که سوار ماشین مشکیشون میشن و ساعت 1 شب به بعد تنها تو خیابونا رانندگی میکنن در حالی که یه آهنگ خاص ، مثلا پینک فلوید یا انتی مدر و
... رو با صدای بلند 100 بار گوش میکنن

همونایی که تنها کافه و رستوران میرن
.

از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم ، همش فکر میکنن
... ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات حرف میزنن !

اینا بهترین آدما برا درد و دلن
.

همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن
...

اما این مردا یه زمان مثل بقیه مردای معمولی بودن
!!!

اسپورت میپوشیدن ، با صدای بلند میخندیدن ، فوتبال میدیدن ، چشم چرونی میکردن و ... خلاصه عین خیالشون نبود و رنگی بودن
!

تا اینکه یه روز، یه زن تو زندگی شون اومد
.

عاشق شدن
...
زنی که زندگیشون رو عوض کرد ، تنهاشون گذاشت و رفت
!!!

از اون روز این مردا خیلی عجیب و خاص شدن
.

خلاصه این مردا از دور خیلی خوب و جذابن ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی
...

وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی
... !

انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم
!!!

مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن ... برا قرارشون عجله و هیجان ندارن
!

این مردا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن
!

اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و
...

بلکه یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن
.

وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن
.

حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن
... !

این مردا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن ... یادت نره دیگه هر دردی براشون درد نیست
...!

و در اخر
...

این مردا خیلی دیر به دست میان ولی وقتی اومدن برای همیشه میمونن


+ تاريخ یکشنبه دوم مهر 1391 | ساعت20:57 | نويسنده مهدی قبادی |




شايد يك روز در كافه اي دنـج و خـلوت ، اين كلمه ها و نوشته ها صـوت شدند  خـدا را چه ديـدي ؟؛

بـراي ِ گوش هـاي ِ تـو

كه روي ِ صنـدلي ِ رو به روي ِ مـن نشسته اي ... و بـراي ِ يك بـار هم كه شـده

، چـاي ِ تـو سـرد شـد

بس كه خيـره مانـدي به مـن



+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | ساعت21:33 | نويسنده مهدی قبادی |


تو دنیا آدمهای زیادی رو تختهای 2 نفره می خوابن

اما قشنگ تر اینه که بعضی آدمها ...

روی تختهای 1 نفره به یاد هم بیدارن


+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | ساعت21:25 | نويسنده مهدی قبادی |


اگر گناه وزن داشت ، هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی...

و من شاید کمرشکسته ترین بودم...


+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | ساعت21:23 | نويسنده مهدی قبادی |


ادمهاي ساده را دوست دارم همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارندهمان ها که براي همه

لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند؛ عمرشان کوتاه است. بس که

هر کسي از راه مي رسد يا ازآنها سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده

نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب آدم مي دهند



+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | ساعت21:16 | نويسنده مهدی قبادی |


ادرس جدید فیس بوکhttp://www.facebook.com/mehdi.ghobadi.


+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391 | ساعت18:46 | نويسنده مهدی قبادی |


از اجیل سفره عید ,چندپسته لال مانده است!انها که لب گشودند,خورده شدند !انهاکه لال مانده اند می شکنند!!!دندان ساز راست می گفت پسته لال (سکوتش دندان شکن است)


+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391 | ساعت18:44 | نويسنده مهدی قبادی |


خدايا مرا ببخش به خاطر تمام لحظه هايي که بيادت نبودم
 به خاطر سجده هايي که زود از سر مهر برداشتم
 به خاطر همه درهايي که کوبيدم و خانه تو نبودند
 به خاطر همه وعده هايي که تو به من دادي و من باور نکردم
 به خاطر همه آنچه که به خاطر سعادت من از من خواستي و من اعتماد نداشتم
 به خاطر همه آنچه خواستي به من بفهماني و من نفهميدم
 به خاطر همه نعمت هايي که شکر نکردم
 به خاطر همه مهرباني هايت که با گناه پاسخ دادم
 به خاطر همه چشم پوشي هايت که من سو استفاده کردم و بيشتر گستاخ شدم
 به خاطر همه آن که در راه من خرج کردي و من در راهت هيچ خرج نکردم
 به خاطر ...
 مرا ببخش نه به خاطر آن که لياقت بخشيده شدن دارم به خاطر اينکه شايسته بخشيدني
 نه به خاطر اينکه گناهان من بخشيدنيست به خاطر اينکه مغفرت و بخشش و گذشت کار توست
 نه به خاطر آنکه من خوشحال شوم به خاطر اينکه پيامبر و ائمه خوشحال شوند
 مرا ببخش نه به خاطرمن ، به خاطر او که گناهان من اول او را اذيت ميکند
 به خاطر گناهان من غربت و آوارگي و غيبت او را تمديد مي کند
 به خاطر پرونده اعمال من را هرهفته دست او مي دهند
 به خاطر نميداند اينبار براي من با چه رويي پيش تو شفاعت من را بکند
 به خاطر قرار است روي زمين آقايي کند اما گناهان من نميزارد
 


+ تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | ساعت21:5 | نويسنده مهدی قبادی |


تنها راه به دست اوردن دلهای شکسته .............؟

تنها راه به دست اوردن دلها خواستن از ته دل است


+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | ساعت21:44 | نويسنده مهدی قبادی |


سلام.عید هم کم کم داره تموم میشه.با همه قشنگیهاش داره جاشو به تابستون گرم میده.قرار بود با نو شدن فصل خودمون هم نو وتازه بشیم.شدیم؟...شاید .قرار بود افکار قدیمی و پوچ رو دور بریزیم و فکرهای نو و اساسی داشته باشیم.داشتیم؟....شاید...نمیدونم داشتن افکار نو شاید یه کم سخت باشه. شاید دور ریختن کینه ها تو این زمونه یه کم نشدنی باشه.تونستیم رقص گلها .اومدن بارون رو با لذت تماشا کنیم...اصلا تو این مدت که سال نو شد تونستیم یه نگاه به اسمون بندازیم وبا لدت به خورشید و ستاره ها نگاه کنیم .وقت شد؟..شاید..شد زندگی کنیم.؟شاید....شاید هنوز وقت زندگی کردن نشده باشه...؟ شاید هنوز وقت نو شدن نشده باشه...این جنگ با زندگی سرانجام صلح داره؟.....ایا زندگی جنگی بزرگه...یا لذتی بزرگه...ملالی نیست....نامه ای مینویسم برای افریننده.(شما اسمشو هر چی دوست دارید بذارید.خدا.پروردگار.کریم .امورزنده)

حالا که یکسال دیگه بهم فرصت دادی تا زندگی کنم .تمنا دارم بهم شعور زندگی رو بیاموزی.یاد بدی دوست بدارم .یاد بدی ببخشم .دوست دارم تو رو هم خوب بشناسم.ایمان دارم که بهم نزدیکی حتی از رگ گردنم.درکم را نسبت به زندگی و ادمها زیاد کن.میدونم که همه مخلوق تو هستیم.قدرتی بهم بده که خوب و بد را بفهمم.ادعا های بی اساس رو دور بزیزم.خودم رو بشناسم.وقتی خودم رو شناختم دیگران راهم میشناسم.کمکم کن دنیایی که تو ساختی رو قشنگ ببینم....نه دنیایی که بعضی ساختن و به زرو میخوان به خوردمون بدن....من عظمت تو رو درک میکنم نه به خاطر ترس از تو که دیدم نیایش از روی ترس را.که تو ترسناک نیستی.. که تو قشنک و دوست داشتنی هستی.میدونم که زیاد نامه داری وفرصت واسه خوندن زیاد.هر وقت دوست داشتی نامه رو باز کن.تا بعد......


+ تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390 | ساعت17:57 | نويسنده مهدی قبادی |


ادمها می خواهند دنیا را بسازند

                                افسوس.از یاد برده اند که دنیا انها را ساخته است

.................................................................................................

اسان است که چه چهه گنجشک را ببافم وبه نرمی ابها سخن بگویم

             اسان است که دوستت بدارم

           اسان است که به لطافت دستان تو حرکت کنم

اما اسان نیست وقتی مرگ را یاد می کنم وقتی تو به من اری گفته ای در می یابم که تو را

دوست دارم.انگاه که عشق دامن می گسترد.......کلام خاموش  می شود...بیا که در خلوت

خویش بار دیگر سفر می کنم.این شب شاعرانه را به پای تو سحر می کنم.....

+ تاريخ پنجشنبه سی ام دی 1389 | ساعت20:42 | نويسنده مهدی قبادی


هزار دفعه نوشتم و دوباره پاک کردم .دل گیری تو این زمونه هم عالمی داره.خواستم از تو بنویسم نشد .از تو که دنیا با تو دیدنیه.نشد .....صدای مبهمی ارامش فکرم رو به هم ریخته...کلمات کنار هم نیستن.هزار فکر جورواجور خسته ام کرده.دنبال یه جایی برای ارامش.سکوت نشد پیدا نشد به خدا نیست.فکر تو توی ذهنم نقاشی عالم گیری شده.هزار بار خط خطی کردم نقاشی زیباتر شد.نمیخوام بازندگی رو باور کنم .این قصه هم تموم شد.کاش میشد همه چی رو گفت................کاش میشد گفت که چشم من هنوز انتظار میکشدتا تو دوباره خواسته باشی.وقتی که تو نیستی انگار ثانیه ها حکم ساعت را بازی میکنندو انتظاروباز انتظار.............راستی فهمیدی هیچ کس به اندازه من عاشقت نبود.راستی هنوز هم صدایت به همون لطافت گذشته است.بگو تا بدانم اشتباه نکردم.راستی خواسته هایت چطور هنوز هم زیر چشمی خواسته ات را به زبان می اوری.هنوز هم به کسی که نگاه میکنی قلب و دلش را میلرزانی.نه به خدا بگو نه....طاقت این راندارم...........شنیده ام عاشق شدی شنیده ام برای زندگی نقشه ها کشیدی...بگو دروغ است.طاقتم را تمام کردی چرا با من سخن نمی گویی.باز برایم از نقاشی روی بوم بگو بگو که پرنده خیال را به کجا بردی.راستی کوه را به چه رنگی میکشی.ایا نقاشی تو خورشید دارد..روح چطور.هنوز هم وقتی به نقاشی نگاه میکنی چشمانت از خوشحالی برق میزند...برق ان دو چشم را ندیده ام...راستی اغوشت برای کیست .من...نه تصور نمیکنم.روزگار عجب غریب است.نواخته شدن صدای ساعت اروم و پی در پی گذشت زمان را یاداوری میکند.گذشتی که هیچگاه برگشتی ندارد....لااقل برای من....راستی دلواپسم شدی یا نه..خواستی بدونی حالا نیستی با روزگار چه میکنم.نمی نویسم تا ندونی شاید دلگیر بشی.با تو هستم با تو که عکسم را پاره کردی.با تو که خواستی خاطرات گذشته رو پاک کنی.با توکه مونس کس دیگری شدی.صدای من را میشنوی فکر نمیکنم........چرا می نویسم نمی دانم.....برای دلم........شاید..........تو فرسنگها دور شدی از پیش چشمم .ولی از پیش دلم هرگز....هنوز وقتی به تو فکر میکنم انگار تو نیز به فکر من هستی....چه اشتباهی.به اینه نگاه میکنی ؟هنوز خود را در مقابل اینه تماشا میکنی.خواستم بدونی هر گاه به اینه نگاه کردی خدا را در اینه میبینی.من که این گونه بودم هرگاه به تو نگاه کردم خدا را دیدم مگر نه اینکه خدا افریننده است. و تو افریدی..........تو در روحم دمیدی تو زندگی را برای من افریدی...توهمات ذهنم را جدی نگیری که از روی عادت وخستگی نوشته ام....همین تمام...

بر گرفته از دل نوشته ها..........


+ تاريخ شنبه چهارم دی 1389 | ساعت19:12 | نويسنده مهدی قبادی


زمانی که دست به کیبورد میشم حواسم یه جا نیست افکار مشوش ..اذیت میشم ..حساب روزها از دستم خارج شده برای فردا که به مسافرت میرم هیچ کاری نکردم ..این مسافرتهای اجباری همه توانم را گرفته.نمیخواستم چیزی بنویسم که خسته از نوشتن شدم .برای پری دریایی دلم سوخت که هیچ کس باورش نکرد . اسمان را یواشکی نگاه کردم .هنوز ان ستاره چشمک میزند .اون ور اسمون از همه کمرنگ تر ولی پر امید تر ....دلم سوخت برای کسانی که هیچ وقت اسمان را نگاه نکردن.زندگی کشمکش دیدنها و ندیدنها شده.زندگی فروختن احساس و خریدن غرور شده..دوست داشتن ترازش داشتن داشته های مادی شده.سنجشش داشته ها و نداشته ها شده.....ببین هیچ کس تو رو به خاطر خودت خواسته.....ببین هیچ کس بدون خواسته ای تو را خواسته .....دعا کردم .بازم وقتی یواشکی به اسمون نگاه کردم ستاره من تموم نشده باشه....همین...........................................


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 | ساعت0:32 | نويسنده مهدی قبادی


دستی به دوش غیر نهادم از ره کرم

                     مارا چو دید لغزش پارا بهانه کرد

مارا به غمزه کشت و قضارا بهانه کرد

                  خود سوی مادوید و حیا را بهانه کرد

از خانه برون امد و اواز ما شنید

                 بخندید و ندای ما نشنیده بهانه کرد

رفتم به مسجدی پی نظاره رخش

                 دست بررخ نهادو رنگ خود را بهانه کرد

به نرمی باده نوشان می به جام کرد

               مارا دور نشاند و تنگی جا را بهانه کرد

.............................................................................

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت می جوشد ومی خواند و مینالد....تشنه اتش باشی ونه اب وچشمه که خشکید.چشمه که از ان اتش که توتشنه ان بودی بخار شد و به هوا رفت واتش کویر را تافت  و در خود گداخت و از زمین اتش روئیدو ا ز اسمان اتش بارید ..تو تشنه اب گردی نه تشنه اتش.........و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.                                         برگرفته از کتاب کویر دکتر شریعتی


+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 | ساعت13:49 | نويسنده مهدی قبادی |


این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بی گناه است که اجتماع در ظلمت شب کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است

این نامه اخرین نامه یک فاحشه است.کاش نامه رسان هیچ گاه نامه رابه مادر تیره بخت این زن نمی رساند.

مادر جان این اخرین نامه ای است که از یک وجبی گور زندگی وازگون بخت خود برای تو می نویسم.فاصله پیکر در هم شکسته من با گور بی نام ونشان که در انتظار من است یک وجب بیش نیست.این نامه هذیان سرسام اور وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست.

مادر جان خدا میداند چقدر دلم برایت تنگ شده است می خواستم در کنار تو باشم.و پس از سه سال جان کندن تدریجی .هماغوشی با سوداگران ورشکسته شهوت.دربستر خون الود هوسهای مست وتک نفسهای ننگ وبد نامی در اغوش پر محبت تو تن به اغوش مرگ بسپارم.افسوس که تو اینجا نیستی.نه تنها تو ..هیچ کس اینجا نیست.جز این پیکردر هم شکسته و پیرزنی رنجور که با دریافت مزد اخرین هم اغوشی من نامه ای که اکنون میخوانی را به جای من می نویسد.مادر جان میدانم که با خواندن این نامه به خاطر بخت سیاه دخترت تا سر حد جنون خواهی گریست.ای کاش دختر در به در تو که من باشم میتوانستم با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشتم بگیرم.چگونه بگویم که از بخت بد من در عصری به دنیا امده ام که شرافت به طور رقت انگیزی بازارش کساد است.خدا میداند دلم نمی خواست دل شکسته ات را دوباره بشکنم.نامه هایم را بسوزان تا افتخار کنم لااقل انقدر ترا عزیز میداشتم که تا واپسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی تصوری از بیچارگی من بکنی ویا در ان شریک باشی.به مرگ تو مادر هرگز نفهمیدم چطور زندگی سرنوشتی انقدر دردناک برایم مهیا ساخت.سه سال تمام شب وروز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز همه مستی ها و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته ونجس الود من خلاصه می کردند.مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که اشیان حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ....صاحب فرزندی شدم.دیگر نمی توانم حرف بزنم بغض دارد خفه ام میکند....بغض نیست مرگ است .مرگ که در کار تحویل گرفتن پس مانده جان من است...خدا حافظ مادر....شیرت را به من حلال کن.به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد.و چطور مرد ...نه مادر جان هرگز نگو 


+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 | ساعت21:51 | نويسنده مهدی قبادی |


وقتی وارد مغازه شد صورتش را با چادر پوشانده بود.دختر بچه ای ۶ساله باهاش همراه بود.اهمیتی ندادم.عادی بود .البته تا زمانی که درخواست کرد تلفنی بزند.کنار رفتم تا راحت با تلفن صحبت کند .۵ثانیه بیشتر نشد که گوشی رو گذاشت.و چادر از روی صورتش کنار رفته بود .خدای من تمام صورت این زن سیاه و کبود شده بود. نخواستم فضولی کنم سوالی نکردم .ولی انگار او طاقت نیاورد و گریه کرد ....روزگار از این قرار است که پسر ۲۲ساله این زن  که از قضا رشته حقوق می خواند شب به خانه میرود واز مادرش ۵۰۰۰۰۰ هزار تومان پول میخواهد و چون مادر این پول را ندارد از پسر سوال میکند برای چی این پول را میخواهی. که پسر مادر را زیر مشت و لگد خود میگیرد.و مادر از ترس جان خود و دختر کوچولوی زیبا و ناراحت.گوشواره های دختر کوچولو را از گوشش در اورده بود تا به فروش برساند.ولی از اقبال بد مادر و شانس خوش دخترک زرگری ها تعطیل بودن .زنگ زده بود به یکی براش پول نزول جور کند برای اقا زاده.گفتم این گوشواره ها رو بده به دخترت بندازه به گوشش. گوش اقا زاده رو بکش تا دیگه حماقت نکنه.با همه این احوال و پس گرفتن گوشواره ها.هنوز دخترک غمگینبود شاید برای نداری داداشش .شایدم برای کبودی صورت مادرش.یا شایدم برای از دست دادن گوشواره ها یه روز دیگه.نفهمیدم .بی صدا رفتن ولی تا شب  حال منو خراب کردن.........همین تمام شد .

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 | ساعت1:55 | نويسنده مهدی قبادی |


کنار رودی بی ادعا پا بوس غنچه ای تنها ولی زیبا.عالمی غرق در تماشا .سر بر اسمان پر از ستاره .صداهایی گنگ و نا مفهوم هجمه ای غیر قابل انکار . ارامشی وصف ناشدنی. این همه عظمت خدایا.عاشق تر همیشه. حالی وصف نشده .ترسی زیرکانه از نداشتن تو که در کنارم نشسته ای چه زیبا گرمای وجودت احساس میشود گرمایی ماورایی.دست در دست تو صدای جادویی اب هم نوا با صدای تو .چه صدایی .نگفته ها در چشمهایت. که چشمهایت همیشه زیباترین لحظه ها رو رقم میزنند.زمانی که زبان قادر به حرکت نیست. که برق اون دو تا مروارید عالمی رو به وجد اورده .بگذار تا قیامت در کنارت بنشینم . بگذار تا تمام شدن عالم در پیش تو زانو بزنم که خواهان تو هستم. تو که در کنارم هستی قادر به سخنی نیستم که اراده ام تو هستی و بس.تنهایم نزار که نیازمند تو هستم و بس کنارم بنشین که گرمای وجودت را حس کنم  که امدنت را با تمام وجود می خواهم.سردم نکن که تنها تو گرمی و بس.نگاهم کن که محتاجم کجایی من اینجام .حسی عجیب خواستمت تو نرو که تنها تو هستی وجودم .تنهایم نزار ........................................................................تمام.همین


+ تاريخ جمعه بیست و پنجم تیر 1389 | ساعت1:22 | نويسنده مهدی قبادی |


از کنار من گذشت . حواسم نبود تا خواستم نگاهش کنم حس مرموزی نگاهم را از او دزدید فهمیدم  که نگاهم میکند .ولی خودم را به ندیدن زدم . تا به حال شده کسی از کنارت بگذرد. و خودش را به ندیدن بزند......نمیخواست اطرافیان بفهمند . مثل غریبه ها ....مثل گذر ادمها .بی تفاوت.خودم را جمع و جور کردم راه افتادم تا از دسترس خارج بشم.نمیدونم من را دید یا اتفاقی بود . ........................میدونم میفهمی که چی میگم حس ادمی که نگاهش به دیگران باشه و  ....حواسش جای دیگه....نفهمیدم کجا رفت .نگاهم رو بر نگردوندم.....خو استم بی تفاوت باشم نشد توی ماشین خودم رو به بیخیالی زدم . نشد .................................ضایع شدم جلوی رفقا............نفهمیدن که چی شد ولی تو فکر بودنم ضایع بود.........مهم نیست ..بچه های خوبیین.....دوست خوب مثل تاکسی میمونه تو شب بارونی.....

بزار مثل همیشه بنویسم......دستم راه خطا میرود امشب از بس که چرت نوشتم........شب تاریک هوای دل انگیز نسیم شب تابستان .کنار چشمه اب.تنها..من وتو صدای جیر جیرک گاهی قور قور . فضای عشق الود ...من و تو .....حتما خدا .....حالا دیگه اون محرم شده از بسکه این شبها رو دزدگی دید زده .حتما نامه اعمال بزرگی هم نوشته...ولی میدونم یه وقت هایی کیف کرده  از بس بنده ها شو تو عشق دیده.حتما گفته دمتون گرم.میدونم وقتی خدا بنده هاشو نگاه میکنه که با رضایت و عشق تو بغل هم اروم گرفتن چه حس قشنگی پیدا میکنه..........از نوشته ها خارج شدیم لبهای تب کرده کنار سرمای مور مور ...حسی نا نوشته کلامی ناگفته دستانی لرزان و اغوشی گشوده .......وصبری بی پایان برای من و تو ........................................................................................................همین تمام شد.


+ تاريخ جمعه هفتم خرداد 1389 | ساعت1:57 | نويسنده مهدی قبادی |


اموخته ام که باید به زمان مسلط باشم     نه زیر فرمان ان

اموخته ام که هر سفر دور و درازی  با برداشتن تنها یک قدم اغاز میشود

اموخته ام که نگویم ای کاش ان کار را جور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر ان را جور دیگر تکرار خواهم کرد

اموخته ام که خطاهای دیگران را مانند خطاهای خویش تحمل کنم

اموخته ام که هیچ روزی با ارزش تر از امروز نیست

اموخته ام که انسانهای بزرگ به خود سخت میگیرند و انسانهای کوچک به دیگران

اموخته ام که بیش از ان که مرا درک کنند دیگران را درک کنم

اموخته ام بیش از انکه دوستم بدارند یاد بگیرم که دوست بدارم

اموخته ام اگر از چیزی بهترینش راندارم ولی از انچه دارم بهترین استفاده را بنمایم

اموخته ام لبخند ارزانترین راهی است که میتوان با ان نگاه را وسعت بخشید

اموخته ام انچه امروز در دست دارم ممکن است ارزوی فردایم باشد

اموخته ام زندگی مانند نقاشی میماند با این تفاوت که در ان از پاک کردن خبری نیست


+ تاريخ پنجشنبه دهم دی 1388 | ساعت20:15 | نويسنده مهدی قبادی |


سلام به همه دوستان خیلی وقته به وبلاگ سری نزدم اصلا حوصله نداشتم .گرفتاری کاری هم زیاد بود

در هر صورت حالا در خدمتیم.


+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 | ساعت19:39 | نويسنده مهدی قبادی |


یاد دارم در غروبی سرد سرد

                       میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی می خرم

                       دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

                     گر نداری کوزخ خالی میخرم

اشک در چشمان با با حلقه بست

                    عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

                    ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

                   اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

                 گفت اقا سفره خالی میخری؟

                      


+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 | ساعت13:19 | نويسنده مهدی قبادی |


همه هستی من ایه تاریکی ست

                  که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

                 من در این ایه تو را اه کشیدم .اه

من در این ایه تو را

                 به درخت و اب و اتش پیوند زدم

                                                                                            (فروغ فرخزاد)


+ تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 | ساعت21:33 | نويسنده مهدی قبادی |


 

خواهم امد امشب
يادت نرود

باز بگذار كمي پنجره را
و بمان بيدار... يادت نرود!

من به همراه نسيم
و به دنبال نگاه مهتاب
وبه اهنگ پر شب پره ها
دور فانوس نگاهت
خواهم امد امشب ... يادت نرود


مي رسم تا دم ان لحظه كه
اسمم ارام
بر لبت مي خندد
وهماندم كه سكوت
با صداي ساعت مي رقصد

مي تپد قلبت در ثانيه ها
چشمهايت را برايم خيس بگذار
و يادت نرود

خواهم امد
امشب.


+ تاريخ جمعه چهارم اردیبهشت 1388 | ساعت1:40 | نويسنده مهدی قبادی |


من اگر ما نشویم تنهایم                  تو اگر ما نشوی خویشتنی.

چه کسی میخواهد که من و تو ما نشویم               خانه اش ویران باد.

                                                       (   سال نو مبارک با تاخیر    )


+ تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388 | ساعت21:30 | نويسنده مهدی قبادی |


(از روی دست دیگری)

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش گرد وگفت.نه هرگز.همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی.وخاندان نبوتت گم شد.تو همانی گه بر کشتی سوار نشدی.خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی.به پیام و پیمانش نیز.غرورت غرقت گرد.دیدی گه نه شنا به گارت امد و نه بلندای کوها.

پسر نوح گفت .اما انکه غرق میشود خدا را خالصانه تر صدا میزند تا انکه بر کشتی سوار است.من خدایم را  لا به لای توفان یافتم. در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت. ایمان پیش از واقعه به کار میاید.در ان هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شوذ.انچه تو  به ان رسیدی ایمان به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت انها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود.من اما ان غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش میکنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ ظوفانی ان را از کفم نمیبرد.

دختر هابیل گفت .باری . تو سر کشی کردی. و گناهکاری .گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید وگفت شاید انکه جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید ان که خدا مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سکوت کرد.....انگاه گفت شاید..شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و ادمی کوتاه تر....

مجال ازمون و خطا این همه نیست.پسر نوح گفت به این درخت نگاه کن به شاخه هایش.پیش از اینکه دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده است...گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت....

من اینگونه به خدا رسیدم...

پسر نوح این را گفت و رفت .دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کردو سالهاست که منتطر است و سالهاست که با خود میگوید ایا همسری اش را سزاوار بودم؟؟؟؟؟

                                                            (من هشتمین ان هفت نفرم از عرفان نظر اهاری)

 


+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 | ساعت20:49 | نويسنده مهدی قبادی |


 

امشب...من برای خودم یک لیوان شراب  با طعم ملس بی تفاوتی ریختم...

                              شمعها را روشن کردم...

                                بهترین لباسم را به تن کردم ...

                     درست در وسط اتاق خواب ...

                        آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است...

 در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم...

 و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم!

 امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم...

از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم  و آنرا به خود آویختم...

 گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم!

 من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد...

              و در حالیکه با  تنهایی به تو خیانت می کردم ...

 به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم!  ...

 به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که

                          در آغوشت تنها باشم!

 من امشب بر خلاف گذشته...به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم!

و صادقانه دیدم که چشمانم  گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط!

وقتی دستم را بر صورت کشیدم ...

          زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم  و

            ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! 

               حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟

 و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء  می رسیدم!

               یاد   تو

                          ...من را دوباره ما کرد !


+ تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 | ساعت12:54 | نويسنده مهدی قبادی |


سالها میگذردو این ایام محرم هر سال تکرار میشود. باز موعضه باز خطابه باز هزار جفت چشم دوخته به یک نقطه بازسوگ و ماتم عزا .عادتی تاریخی ریشه دوانیده در جسم و پوست همه.تکرار واقعه ای بس عظیم در نگاه شیعه.و صد البته پایه های استوار تفکرات شیعه .انگار جهانی ماتم واندوه.و زیبا طعام دادن این روز که ملتی در سر سفره این خان گسترده به امیدی و هیچ گاه نشد نا امید.تکرار این ماه در این موقع سال شاید برای خیلی از ما دیگر تکرار نشود که ۳۶سال باید بگذرد تا باز موقعیت زمانی تکرار شود که یادمان نرود تکرار گاهی چقدر زیباست.بگذریم از انسانهای به ظاهر حسینی که در باطن یزیدی هستند بگذریم از جماعت به ظاهر غمگین و در باطن شادمان .که کم هستند در مقابل این سیل بی امان.به قول استاد که فرمودند شخصی به مکه رفت و در مقابل خانه شیطان شروع به جمع کردن سنگ برای زدن شد. زمانی که اولین سنگ را به سمت شیطان پرتاب کرد ناله ای از خانه شیطان بلند شد.که بی وفا تو دیگه چرا.تو چرا به استادت سنگ میزنی . تو که عمری از ما بودی تو دیگه چرا؟بی وفاحالا که مد شده تو هم سنگ میزنی.......................................................از خدا بخواهیم در این روزهای خوب و مبارک درست بودن .درست فکر کردن .......اصلا فکر کردن را به ما خوب خوب بیاموزد.یاد بگیریم که برای هر کاری که انجام میدهیم دلیلی داشته باشیم .و سال اینده هم باشیم و بتوانیم یاد بگیریم .بخوانیم . وبنویسیم........................................................همین تمام شد.

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387 | ساعت0:48 | نويسنده مهدی قبادی |


با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش. اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بجه بودم اونم بجه بود.سرم رو بالا کردم اونم سرش رو بالا کرد دید منو میشناسه.خندیدم. گفت دوستیم؟گفتم دوست دوست.کفت تا کجا .گفتم دوستی که تا نداره.گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم. من گفتم تا نداره.گفت باشه تا پس از مرگ.گفتم نه نه نه تا نداره .گفت قبول.تا اونجا که همه دوباره  زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ.بازم باهم دوستیم؟. تا بهشت تا جهنم .خندیدم و گفتم تو براش تا هر جایی که دلت میخوادیه تا بذار.اصلا یه تا بکش.از سر این دنیا تا اون دنیا.ولی من اصلا براش تا نمیذارم .نگاش کردم نگام کرد.باور نمیکرد میدونم که دوست داشت دوستیمون تا داشته باشه.دوستی بدون تا رو نمیفهمید.گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه.تو بزار.گفت شکلات.هر بار که همدیگه رو میبینیم یکی شکلات مال من یکی مال تو.گفتم باشه.هر بار که همدیگه رو میدیدیم یه شکلات میذاشتم توی دستش.اونم یه شکلات توی دست من .باز همدیگه رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست.من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند وتند میخوردم.میگفت شکمو.تو دوست شکموی من هستی.او شکلاتشو ومیذاشت توی صندوقجه خوشکل و قشنگش.میگفتم بخورش میگفت تموم میشه .میخوام برای همیشه بمونه.صندوقجه او پر از شکلات شده بود.هیج کدومشون رو نمی خورد .ومن همشه رو خورده بودم.گفتم اگه یه روز شکلاتها رو مورجه ها یا بخورند تو جکار میکنی.میگفت مواظبشون هستم.میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.منم شکلاتمو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه نه نه تا نداره.دوستی که تا نداره.یک سال دوسال پنج سال ده سال بیست سال شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم.اون همه شکلاتاشو نگه داشته.اون اومده امشب که خدا حافظی کنه.میخواد بره .بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود برمیگردم.من که میدونم دیگه برنمیگرده.یادش رفت شکلات بهم بده.من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم این برای خوردنه.یه شکلاتم گذاشتم اون کف دستش.اینم اخرین شکلات برای صندوق کوجیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش.هر دوتا رو خورد.خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره.میدونستم دوستی اون تا داره.خوب شد همه شکلاتامو خوردم.اما اون هیج کدومشو نخورده.حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده جیکار میکنه.                                                                        ( کپی از روی یه دکلمه که نمیدونم از کی بود ولی جون زیبا بود گذاشتم)


+ تاريخ سه شنبه دهم دی 1387 | ساعت19:47 | نويسنده مهدی قبادی |


امشب رحمت دوست جاریست.مانند رود نه مانند باران.اگر دلتان لرزید.بغضتان ترکید.کسی اینجا محتاج دعاست..اگر یادتان بود...دعایی برای من بیابان کنید.

Pro.f/ Em/ Home

LinkTitle

ترشیده
دنیای من
عشق تلخ
روزهایی که میتونه خوب باشه
هنوز دلتنگم
لوازم ارایشی

مانتو
وبلاگ ترانه علیدوستی
یادداشت های دختر دستفروش مترو
رضا رشید پور
زیبا اسماعیلی
شبهای بارونی
سرزمین کانگوروها
دکتر عاطفه میر سیدی........سفید
افروز اسلامی...شکوفه ها را نچینید
میترا لبافی
کامران نجف زاده
دوست دارم اما بی صدا
قاصدک تنهای من
ماه اسمونی

Archive

بهمن 1391
آذر 1391
مهر 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
شهریور 1390
فروردین 1390
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
دی 1388
آذر 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
آرشيو

Link


روزهایی که میتونه خوب باشه
0000

Designed by