خدای من خدای دیگریست.خدای من خدای زیباییست خدای بخشش و خدای دوستیست. خدای من خدای جبار نیست .که من را افرید .و میدانم که دوستم دارد. خدای من بر خلاف خدای خیلی از انسانها خدای گریه و زاری نیست خدای من خدای شادی .خدای زیبا و دوست داشتنیست.خدای من خدای قهار نیست که دوستش دارم و میدانم او نیز بندگانش را دوست دارد.هر روز صدایش میزنم خودش خوب میداند . که احتیاج به ریا و تزویر نیست.خوب میداند صدا زدنش از روی ترس نیست که او رعوف ترین است.و نگاهم به او به عنوان یک بنده نگاه متفاوتیست.هیچ گاه برای صدا زدنت وقتی نشناختم .که هر زمان احساس تو را داشتم با تمام قلبم احساست میکنم.من تو را در خانه در کار در مسافرت هر زمان اراده کردم صدا زدم.غروب افتاب و طلوع خورشید نتوانستند زمان صدا زدنم را تعین کنند که من بنده توام. و هر زمان بخواهم تو را صدا میزنم. دیگران با بانگهای بلند نمیتوانند تو را به من بشناسند . که من خود توام.و تو خود من.. که اگر خوب بنگری خدا را میتوانی در جای جای این جهان ببینی.و من جز کوچکی از جهانم.هر گاه گناهی به نظر بزرگ انجام داده ام . با خودم خلوت کردم اهنگی زیبا گذاشتم ارامشی زیبا یافتم خدا را ان زمان احساس کردم. که به من نزدیک است از او خواستم اگر کارم گناهی بزرگ بوده مرا به خاطر ان ببخشد که من بنده او هستم او مرا خلق کرده است .مگر میتواند مخلوق خود را دوست نداشته باشد و از گناهش نگذرد.هر زمان وجدانم ناراحت است فهمیدم خدایم ناراحت است ..که وجدانم ندای قلبم است.خدای من خدای ارامش است .خدای من خدای تفکر است خدای من خدای اندیشیدن است خدای من خدای بزرگ دیدن است . خدای من خالق است . عارف است. عادل است .خدای من خدای عشق است........................................................تا بعد
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 13:13 توسط مهدی
|
آن قدر در وصف مادر گفته اند که دیگر نیازی به نوشتن نیست . آن قدر بزرگ است که زبان قلم قادر به توصیف او نیست . چه سعادت بزرگیست مادر بودن . مادری که فرشته های بهشت به پای او بوسه می زنند ، و چه زیباست مهر مادری که در تمام موجودات زنده مشاهده می شود .

+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 0:52 توسط مهدی
روی میز اطاق کنار دستم پر شده از گاغذهای باطله.انگار هیچ حسی برای تمیز کردن وجود نداره..امشب فکر میکنم یه مقدار تب دارم واین قوز بالا قوز شده.پرونده ماه خرداد بسته شد و تا چند روز دیگه ماه تیر شروع میشه .ماه تیر ماه تولد منه.هر سال نزدیک تولدم که میشد حس خوبی داشتم ولی حالا یه حس غریبی تو دلم میگه امسال تفاوت زیادی با سالهای پیش داره.نمیدونم چه تفاوتی ولی این حس منه...هزار دفعه میز کار وبلاگم رو تمیز میکنم و از نو مینویسم کلمات امشب از من فرار میکنند ومن خسته تر اونم که در تغیب و گریز این بازی صفحه کلید کیبردم رو به عرق بندازم.بعضی از شبها چنان در صفحه کلید کیبردم غرق میشم که تمام کلید ها جای خودشون رو خیس میکنند.صدای پای رهگذری که از کنار اطاقم رد میشه تمام افکارم رو به هم میریزه انگار در اینموقع شب بهترین زمان برای قدم زدن و تنهایی باشه و فکر به گذشته ها و تصمیم برای اینده......من همیشه به گذشته با لذت یاد کردم که نه فکر کنید همه گذشته زیبا بوده.ولی شخصا هر زمانی به گذشته فکر میکنم لذتی وصف نشدنی تمام وجودم رو میگیره..خاطرات گذشته مثل سایه با من هستند گاهی جلو و گاهی از پشت سر .ولی قدم به قدم من نیستند که با گذشته زندگی نکردم.به اینده فوق العاده امیدوارم.که حس میکنم بعضی وقتها راست راستی خواستن توانست است.که اعتراف میکنم نه همیشه....که همیشه هدف مشخص نیست .که همیشه فرصتش نیست.....زمان و ثانیه ها سرعت گرفتن اعتراف میکنم که هیچ گاه به سنم فکر نکردم .که هر زمانی جسته گریخته فکرم رو مشغول میکنه حقیقتی تلخ در کنارم حس میشه که سن تو پسر از ۳۰ رد شده .ولی خوشحالم که گذر زمان رو تا به حال احساس نکردم نمیدونم بد بوده یا خوب؟ولی احساس بدی ندارم...که تا به حال هر چی رو خواستم (از نوع شدنی) خودم به دست اوردم.واین خواستنها چنان فکرم رو مشغول کرده که گذشت زمان را نفهمیدم..نمیتونم بگن هر چی رو خواستم به دست اوردم ولی سعی خودم رو کردم..چیزهای با ارزشی رو هم تواین زمان از دست دادم که هیچ وقت جبرانی واسه اونها نیست....وچه انسانهایی دانسته و ندانسته از من دور شدن شاید تا ابد .....که اعتراف میکنم دوستی های بزرگ با دور شدن ها پایان نمیابند که سخت و محکم تر میشوند وهر چه زمان طولانی تر شود روح انها به هم نزدیکتر میشود....که برای دوستی و دوست داشتن روح انسانها در اولویت است . .........................................................................تا بعد
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 2:31 توسط مهدی
|
ما ادمها همیشه تا میتونیم و سرمون خلوت میشه قضاوت در مورد دیگران رو یادمون میاد.خودمون رو قاضی میکنیم .تصمیم میگیریم محکوم میکنیم و تبرعه....این خصلت همه ما ادمهاست که یک تنه قاضی میریم..........اصلا هم دوست نداریم در مورد خودمون قضاوت بشه...وقتی از جایی میشنویم که در مورد خود ما حرفی زده شده فورا انگ غیبت رو میچسبونیم..یه دوستی میگفت غیبت ودروغ نمک مسلمونیه.....شاید حق با اون باشه . راستی وقتی قاتلی جنایت میکنه قاضی حکم به قصاص میده .وقتی انسانی دزدی میکنه قاضی حکم به زندانی شدن اون میده...وقتی نقص عضو میکنی حکم به مجازات میشه.یه سوال ؟ قضاوت در مورد اشخاصی که تفکر مخربی دارند ولی در ظاهر انسانهای سالمی هستند چیست.قضاوت در مورد انسانهایی که در ظاهر چشم پاک هستند ولی در باطن نگاههای مسمومی دارند چیست .قاضی در مورد این انسانها چطور حکم صادر میکنه؟ حکم قاضی چیست وقتی که کسی در عالم جسم انسانی صادق و راستگوست ولی روح او در فکر دزدی و غارت..............راستی در این موارد چگونه حکم میکنیم......؟؟؟؟؟تا بعد.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 0:39 توسط مهدی
|
اندر احوالات این جماعت تازه به دوران رسیده .هر چی بنویسی کم نوشتی..این جماعت گیج وپر مدعا که تازه به نواعی رسیدن و از برکت این ممکت که تا تقی به توقی میخوره قیمت گاو وگوسفند توی ده سر به فلک میزاره به اندازه ای که بتونی باهاش توی شهر یه ماشین و یه خونه بخری. ادمهایی که تا دیروز از بوی پهن گاو و گوسفند مست میشدن حالا چنان از عطر جورجیو و والنتینو حرف میزنند که انگار مامان بزرگشون سهامدار شرکت عطر سازیه...ادمهایی که فقط حرف میزنند و یک حرکت مثبت انجام ندادند .ادمهایی که مغزشون در سن ۴سالگی از کار افتاده...ادمهایی که چشماشون مثل وزق بازه و زبونشون تابع مغزشون نیست..ادمهایی که عالم وادم رو بنده نیستند...ادمهایی که حالا از برکت این تق و توقها جیبهاشون پر و مغرشون خالی شده...ولشون کن امشب حسابی دستشون شاکی بودم...اصلا چی نوشتم...به کسی بر نخوره ها..........تا بعد ..................................خوب
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 1:18 توسط مهدی
|
از اول هفته تا حالا همش بد میارم تازه به خودم میگم نه درست میشه اینها تلقینه پسر.......از جمعه که به خاطر یه کار کوچیک رفتم پیش خانم اخوندی کارم که تموم شد برگشتم اون و شهر به موبایلم زنگ میزنه که بیایید درب خونه یه چیزی رو یادتون رفته .هر چه به موخم فشار اوردم نفهمیدم چی رو جا گذاشتم اصلا من داخل خونه نرقتم که چیزی رو جا بزارم از این طرف شهر تا اون طرف شهر بگاز برو تازه خانم در خونه رو باز میکنه میگه میخواستم سررسید امسال رو که یادم رفته بهتون بدم ...........شنبه صبح میخوام برم مغازه سویچ ماشین رو گم کردم هر چی دنبالش میگردم نیست که نیست تازه بعداز نیم ساعت گشتن دیدم تو دست خودم بود ...خنگ شدم شاید..........در مغازه هم تا دلت بخواد ادمهایی اومدن که اصلا حوصله دیدنشون رو نداشتم.وای که چقدر پر چونه هستن بعضیها....یه خانمی اومد که ریملی که از شما خریدم خشک شده.خیلی ناراحت شدم اخه مگه میشه داشت حسابی تو ذوقم میخورد که یه دفعه پرسیدم چند وقته.. خانمه گفت یه سال پیش... گفتم برو خانم دلت خوشه به خدا..یک شنبه ماشین رو دام کارواش بر میگشتم خونه پشت چراغ قرمز دوتا از بچه هایی که ادامس میفروشن از شانس بد من اون روز شیشه پاک کن دستشون بود تا اومدم حرف بزنم شیشه پاک کن رو پاشید روی شیشه جلو ....تا اومدم بگم نه...دیدم اون یکی هم شیشه عقب رو دستمال میکشید.خوب دیگه کاراز کار گذشته دست کردم تو جیبم پونصد تومنی بدم بهش دیدم اخم کرده که اقا ما دو نفریم.. ای با با... باشه یه هزاری دادم ...شیشه جلو پر از لک.. شیشه عقب افتضاح همیشه این چراغ قرمز چهار راه یه ساعت طول میکشید نمیدونم چی شد مثل برق گذشت حالا پشت سر من ماشین بوق میزنه اینها هم هی کثیف ترش میکنند .تازه از چراغ قرمز رد شدم نگاه به پشت میکنم ای با با برف پاکن عقب ماشین رو بلند کرده نخوابونده . حالا کنار خیابون ... برف پاکن رو خوابندم و به خودم فحش میدم .دیشب یه فیلم ترسناک از ودیو کلوپ گرفتم که ببینم فیلمو دیدم و تا صبح نتونستم بخوابم.اخه یکی نیست بگه پسر تو که تا صبح قراره بترسی واسه چی فیلم ترسناک میبینی .تازه واسه فروشنده فیلم افه میایی که استاد فیلمهای خفنی...بگذریم صبح که با مصیبت بلند شدم سردرد داشتم .مگه این سردرد لعنتی ول کن ماشد .نه که نه تا خود ظهر. تو این سر دردی یکی بهم زنگ زد یه چیزی بهم گفت که تا ته استخونم سوزوند این دختره هم نقطه ضعف ما رو میدونه.باشه تابه وقتش حال تو هم رو بگیرم .....حالا از همه بدتر کولر مغازه خراب شده. ای بابا چرا باد گرم میزنه ..از گرما مردیم به خدا...................................................
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 1:42 توسط مهدی
|
لحظه هایی در زندگی وجود دارد که همه ما خسته از گذر زندگی یک جایی توقف میکنیم برای استراحت.و نیم نگاهی به عقب که چه کرده ایم و نگاه به افقهای جلو که چقدر راه نرفته را هنوز طی نکردیم.ولی شاید هیچ کدوم از ما از خودمون نپرسیدیم که من کی هستم ایا من مسعود شصتچی کارمند ساده ثبت احوال هستم که ناخواسته وارد این راه شدم اصلا شاید من اشتباهی اینجا باشم..انسانها گاه فراموش میکنند که اصلا دلیل انتخاب شدنشان کاملا تصادفی بوده و این مسیر زندگی اصلا مسیر درستی برای انها نبوده که به اشتباه وارد شدن حال به اشتباه خود یا به حماقت دیگران .مصداق این جمله که من شاید اشتباهی اینجاباشم .که کم نیستیم انسانهایی که به اجبار یا از روی نادانی خود یا دیگران در مسیری قرار گرفتیم که مسیر درستی نیست.وگاهی فراموش میکنیم که کی بودیم و کی هستیم و.مجالی برای فکر کردن به این که خیلی از ما ها در جایی که هستیم ایا اشتباهی نیستیم.ایا ما همون مسعود شصتچی کارمند ساده اداره ثبت احوال شیراز نیستیم که تصادفی وارد ماجرا شدیم؟........................................................................تا بعد
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 1:21 توسط مهدی
|
سلام....... سال نو به همه مبارک ...............................تبریک سال نو به همه شما .تبریک به همه اونهایی که دوستشون دارم.تبریک به اونهایی که خواسته یا نه خواسته به وبلاگ من سر زدن..ممنون دوستان.....تبریک به اونهایی که به وبلاگ سر زدن ولی نظر ندادن . شما رو هم دوست دارم....تبریک به اونهایی که به وبلاگ من سری زدن و حرفهای بد نوشتن.شما ها هم خوبید دوستون دارم ....ودست اخر سال نو مبارک به همه اونهایی که به وبلاگ من سری زدن و بر من منت گذاشتن و نظر دادن .....اعتراف میکنم که وبلاگ پر نظری ندارم.ولی همیشه دوست داشتم که وبلاگم خوب و دوست داشتنی باشد..................................تا بعد
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 12:15 توسط مهدی
|
باز به اطراف نگاه میکنم اعتراف میکنم که چند وقتی نتوانستم خوب ببینم حالا که دارم مینویسم زمستان با همه سر سختی و لجاجت کم کم رخت میبندد.هر چند که به اعتقاد خیلی زمستان فصل زیبایی است ولی به اعتقاد بنده دل گیر خسته کننده و کمی دیر گذر است.در هر حال وقت گذر از زمستان و رسیدن به زیباترین فصل سال است. میگویند ادمها از نظر روانی در فصل بهار عوض میشوند و من این نظر را قبول دارم که انسانها در فصل زیبایی زیبا میبینند. زیبا میپوشند .سعی میکنند زیبا حرف بزنند.والبته فصل بهار فصل دوباره دوست داشتن است.دوست داشتن ادمهایی که بنا به دلایلی از ما دلگیرند یا ما از انها دلگیر.فصل بهار فصل مسافرت است به کجا؟؟؟به جاهای ندیده پیش ادمهای تازه و دور شدن از تکرار مکررات.لمیدن در کنار دریا یا ایستادن در کنار کوه یا نشستن در کنار کسی که دوستش داری یا نگاه کردن به انتهای دشتی که ارزو داشتی قدرت ان را تا انتهای ان دشت بدوی.و زمانی برای فکر کردن به این که سالی که گذشت چگونه سالی بود.........و تصمیم برای سال جدید ودوباره دل به دریا زدن..که چه لذتی دارد موفقیت......که خواستن توانستن است وبس......که فصل بهار فصل خواستنها دوست داشتنها. ارزو کردنها .بخشیدنها و دلبستنهاست................................تا بعد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 10:57 توسط مهدی
|

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را. همین تمام شد.
.............................................................................................
صدای من زخمی است. حنجره ای که آوايی از آن برنمی خيزد. ترس است اينجا از جم خوردن.
ياد نگرفتم هرگز که آغوشی بگشايم تا جای گيرد در آن محبوبم؛ صدايش کنم.
آموخته ام بازی را. آموخته ام آدميان در پی بازيگوشی اند ، در پی به جنون رسيدن. دوست دارند بدوند و نرسند. مسير برايشان از هدف لذت آفرين تر است. مسير پر از دلهره. هر ديوانه ای که عاشقش شدم از من شيطنت طلب کرد و آن هنگام که من از شيطنت خسته شدم ، لحظه ای برای دريافتن من نايستاد و مرا ترک کرد برای جستجوی بازيگوش ماهرترش!
حــال من دوباره سرشارم از انرژی بازی. آموخته اند به من همبازيهای گذشته ام تا چگونه بخرامم و چگونه صدای لرزان را با ريتم موزون از حنجره ام بنوازم و چطور نشان دهم قدرتمندم اما نمیدانم چرا دربرابر قدرت بازی روزگارکه گاهی در برابرم می ایستد تا نشانم دهد که چه هستم وکیستم هميشه ضعيفم!در جایی میگویند با سرنوشت نمیشود جنگید.ولی نگاهم را به اطراف میچرخانم برای کور سوی چراغی.امیدی.و شاید راه فراری..میابم ولی این واقعیت را که از سرنوشت گریزی نیست.!!!................ ..(.فکر کنم تمام شد.)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 13:47 توسط مهدی
|
این تیتر روزنامه جام جم به تاریخ چهارم بهمن ۱۳۸۶ بود.سجاد هاشمی وبلاگ نویس کوچولوی ما در سن ده سالگی بعد از یک دوره بیماری در بیمارستان در گذشت..به همین سادگی...او در وبلاگش نوشته امیدوارم زودتر خوب بشم و برگردم مدرسه...سجاد هاشمی بچه مشهد بود ...و فقط ده سالش....داشتم وبلاگشو میخوندم چقدر کودکانه و زیبا.متن کارنامه.قهرمان کوچولو.کبوتر رضا و تقدیم به گل نرگس..شما هم به وبلاگش یه سر بزنی
دwww.saj85.blogfa.com

روحش شاد...........
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 1:9 توسط مهدی
|

شاید بعضی از ما فراموش کنیم...داشته هارا....
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 1:40 توسط مهدی
|
باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 11:31 توسط مهدی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 23:54 توسط مهدی
مينويسم براي گرامي داشت لحظاتي كه بي رحمانه، به خاطر غفلتم و شايد هم جبر زمانه كشته شدند...
مينويسم براي آنكه آموخته هايم را در اين سال پر فراز و نشيب از خاطر نبرم.
مي نويسم كه يادم باشد،براي آسان تر زيستن توقع خود را از زندگي و اطرافيان تحديد كنم.
مي نويسم كه يادم باشد طلب مهر ز هيچكس نكنم و خواستارٍ پاس داشتن ٍ عهد از نا اهل نباشم.
مي نويسم كه يادم باشد ،فرشته اي كه زيارت چشمانش بهانه ي زندگي ام بود ،انساني بود از جنس ديگران .
مينويسم كه يادم باشد ،در كنارٍ همه و مهربان با همه باشم و ليك چشم به راه ٍ ياري اين لشكريان سياهي جز در بزم خود نباشم.
مي نويسم كه از ياد نبرم، براي آنان كه از جان عزيزترشان ميدانم،گاه بايد دست زور را چون جان عزيز بدانم!!
مي نويسم كه يادم باشد،گوشه اي از بهشت خداوند را در ميان دوزخ پر دود يافته ام كه هر روز مشتاقانه به زيارت فرشتگانش مي شتابم.
مينويسم كه يادم باشد، بهانه هاي كوچك خوشبختي امروزم،دست نيافتني ترين آرزوهاي ديروزم بودند.پس بيشتر بايد شاكر اين نعمتهاباشم.
مينويسم كه يادم باشد......
باز مجالي نيست.بايد به دنبال روزمرگي ها رفت براي داشتن زندگي.
و در آستانه پاییز و زمستانی جديد از آن يگانه ي بي همتا،هنر سكوت كردن،بخشيدن،فراموش كردن، مهر ورزيدن وعاشق بودن را براي همه وخود تمنا ميكنم .
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 0:12 توسط مهدی
|
منو درگیر خودت کن..تا جهانم زیرو رو شم...تا سکوت هر شب من...با هجومت زیرو رو شم...بی هوا بدون مقصد..سمت طوفان تو میرم...منو درگیر خودت کن..تا که ارامش بگیرم...با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه.هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه......با من غریبگی نکن...بامن که در گیر توام.چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام........تو همینجایی همیشه..با تو شب شکل یه رویاست..اخرین نقطه دنیا..جهان من همینجاست..تو همینجایی وهر روزمن به تنهایی دچارم...من نزدیک خودم کن.تا تو رو یادم بیارم..با خیال تو هنوزم مثل هرروز وهمیشه..در شب حافظه من پر تصویر تو میشه.....................
با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر تو ام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 0:6 توسط مهدی
|

اصولا خیلی از حرفها را نمیشود به کسی گفت .به کسی بگویی.به تو میخندند. میگویند ولش کن حدیثش را همه میدانند رفیق باده وجام است.دیوانه شده.بچه شدی.حرفت را بر در و دیوار مینویسند.حرف از خود ودوست زدن پیش دیگران سم است به خود زدن.در گذر این اتفاقات همیشه از طرف او نادیده گرفته شدن عذاب اور است.حس اینکه تو را دوست ندارد به تو ایمان ندارد هم درد تو نیست یار تو نیست عذاب اور است...خواستی اینگونه باشم.شدم...میبینی هستم در اغوشم بگیر. تا حس کنم دوستم داری.گرمای بدنت را حس میکنم..شیرینی لبانت را با تمام وجودم مزه مزه میکنم.خواب نیستم؟؟؟هیس...هیچ نگو ..بگذار هر چه که هست بماند.من اینگونه دوست دارم...گرمای وجودت به من جان دوباره داده.مثل گرمای اسفند ماه که بهار را زنده میکندارام ارام در گوشم نجوا کن که هر گز ترکم نمیکنی.ترسم را بگیر.اه..ارام شدم دلم میخواهد تا قیام قیامت در اغوشم باشی.تو را با چه عوض کنم؟؟؟؟؟با خودم؟/ تو منی..و من تو شدم. به همه بگویید بایند من سلطان جهان شده ام.نه ارامشم را به هم نزنید.من او را تازه یافته ام .تو و تنهایی را دوست دارم.گوش کن صدای جیر جیرکها بلند شد.مگه شب شده.نگاه به دور دست پنجره انداخته ام.اتشی روشن است.بی خیال به تندی اتش عشق من وتو نیست.سرم را دو باره بر روی سینه ات گذاشتم.بگذار بخوابم تو که پیشم باشی دوست دارم تا ابد بخوابم.نه خواب نیستم صدای قلب تو مثل اهنگ زیبایی میماند که هر لحظه وجودم را سیراب میکند .من بدون تو میمیرم.نترس این سرنوشت دوست داشتنی من است
..............................................................................................
نمیدانم.دستم برای نوشتن یاری نمیکند.پاهایم چرا.توان ضربه زدن به میز تحریر خودم رادارند.که مدام وپی در پی.ضربه به میز سکوت غم گرفته شبم را میشکندوبه یادم میاورد.که هنوز باید بسازم نه نا امید نیستم.ولی خسته وافسرده شده ام.دیگر توان وکشش ندارم.زندگی مرداب گونه ای که مدام در تفکر نگاه داشتن نیلوفر ابی زیبا.خود قربانی توطعه نیلوفرانه میشود ومدام زمزمه میکند که چگونه دیگران از وجود من پا گرفتن ومن هم چنان در قدم اول مانده ام.این سرنوشت من است.دستم را از روی کیبورد کامپیوترم بر میدارم تکیه به صندلی زده ام.نگاه به اطراف.اه...یک لیوان چای که نمیدانم از چه زمانی بر روی میز کامپیوترم گذاشته شده.اه .چای سرد شده.مثل دل خیلی از ادمها.سرد و بی روح.نمیشود خورد نمیچسبد.چشمانم را میبندم گذشته مثل نواری روی خطوط سیاه رنگ چشمم به تندی باد میگذرد.در گذشته نمیتوانم زندگی کنم.چشمانم را باز میکنم.ولی افسوس که گذشته مثل سایه با من است و شبح وار تعقیبم میکند.این سرنوشت من است
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 0:53 توسط مهدی
|
حالا که دارم مینویسم ..سعی بر این دارم که گذشته را به خاطر نیاورم.پاداش من از گذشته سکوت حال است .سکوت برای ان چیزی که میدانم و نمی توانم به زبان اورم.من از نگاه او میفهمم که دروغ میگوید.و او نمیداند که من میدانم.واین غذاب اور است.وقتی که در چشمانش نگاه میکنم و او ارام ارام دروغ میگویدو من را نگاه میکند او نمیداند که من باور نمیکنم.چه کنم که نمیتوانم بگویم.......من حرفهای تو را باور ندارم...پاداش من از سالها دوست داشتن شنیدن دروغ دروغ و دروغ است....تحمل میکنم چرا که خودم را مقصر میدانم..لب فرو بسته ام و هیچ نمیگویم چرا که خود کرده را تدبیر نیست....حال که کس دیگری را به جای من دوست داری.حال که دلت برای شخص دیگری تنگ میشود..حال که یواشکی به خاطر دیگری دستت به طرف تلفن میرود...گذشته را به یاد میاورم که زندگیم بودی و نفهمیدی.....
حق با توست کس دیگری را دوست بدار.گله ای نیست...شبها که میخوابی و پرنده خیالت را به ان طرفی پرواز میدهی که دوست داری به یاد داشته باش هنوز در کنج یک چهار دیواری پرنده خیال کسی هم هست که توان خارج شدن از تقدیر تو را ندارد.....افسوس و صد افسوس که تو اینها را نمیخواهی.....تو به دنبال چی هستی..
ترسم که به کعبه نرسی اعرابی
این ره که تو میروی به ترکستان است
ارزویت را میستایم.همانگونه که تو را پرستش کردم..ولی یه چیز را میدانی؟؟؟؟/؟/تو را گم کرده ام...و تو راه دیگری را انتخاب کردی.باشد برو خدا به همراه تو.ولی بدان که من میدانم تمام نگفته های فکر و دل و روح تو را....تو هنوز هم مرا نشناختی...........................
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 23:21 توسط مهدی
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 22:34 توسط مهدی
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386 11:21 توسط مهدی
|
ای همراه بهترین روزهای زندگیم
نبودنت را باور نمی کنم
با اینکه میدانم محالترین آرزوی من بوده ای
ای همسفر جاده تنهاییم
دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم
و به انتظار دیدار تو زنده ام
با اینکه بارها گفته ای دیگر بر نمی گردی
ای هم درد با غصه هایم
هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی
و من هنوز هم با کسی جز تو درد دل نمیکنم
با اینکه می دانم در کنارم نیستی
ای هم آغوش شبهای بی کسی ام
هر شب یاد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم
و پلکهایم به امید دیدن تو در رویا سنگین می شوند
با اینکه تو آنقدر دوری که حتی در رویا هم نمی توانم به تو دست پیدا کنم
ای همزبان بی صداترین فریادهایم
حتی وقتی صکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم
عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم
با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را
نمی شنوند
ولی تو هرچه بی اعتناتر باشی من عاشقتر می شوم
من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم
من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم
شاید هم خیلی بیشتر..
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 10:47 توسط مهدی
|
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات مردانه شرکت می کنم
یک شادی کوچک اگر از پشت بام دل گذشت
هر چند کوچک باشد آنرا با تو قسمت می کنم
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 10:37 توسط مهدی
|
روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید از خواب بیدار شدم....وه.زیبایی افرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود..همانطور که نگاه میکردم خدا را به خاطر افرینش ان همه زیبایی می ستودم..
ناگهان در ان حال حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم...از من پرسید..دلباخته ام هستی؟..پاسخ دادم بلی .تو صاحب اختیار من هستی..سپس پرسید اگر نقص عضو داشتی. بازم دل باخته ام می شدی..
از این سوال مبهوت شدم..نگاهی به دست ها و پاها وسایر اندامهای بدنم انداختم وحسرت خوردم که اگر این اعضا را نداشتم چه کار ها که قادر به انجامش نبودم...پاسخ دادم ..خدایا در ان حال وضعیت دشواری داشتم .اما هم چنان دلباخته ات میشدم...
دوباره خدا سوال کرد اگر نا بینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش میکردی....چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم .....ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تا سر این جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند..سپس به خدا گفتم تصورش برایم دشوار است ولی هم چنان دل باخته ات بودم....
خدا پرسید اگر ناشنوا بودی ایا باز هم به کلامم گوش می سپردی..؟چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ...دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان صورت می پذیرد .پاسخ گفتم بسیار دشوار بود اما هم چنان به کلام تو گوش می سپردم..
سپس خدا سوال کرد اگر لال بودی ذکر مرا بر زبان جاری میکردی؟..چگونه میتوانستم بدون زبان ذکر خدا گوییم..در ان حال بر من روشن شد که ذکر خدا با خضور قلب و جان صورت میگیرد وگفتار ما در ان نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد....هنگامی که ستمی بر ما روا میگردد خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان میخوانیم ..پاسخ گفتم اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار است .اما خدایا هم چنان ذکر تو را میگفتم .خدا از من پرسید......ایا حقیقتا مرا دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم...........بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی ویگانه واحدی.......
با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم..اما خدا پرسید...پس چرا گناه میکنی...؟؟؟پاسخ گفتم . چون انسانم و بری از خطا نیستم.خدا گفت.پس چرا در هنگام راحتی و اسایش از من دور و دور تر می شوی...امادر هنگام مشکلات به سراغم میا یی؟؟هیچ پاسخی نداشتم که بگوییم.....تنها پاسخم اشک بود.
خدا ادامه داد پس چرا در خلوت گاه مرا میستایی؟؟چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی؟؟چرا خود خوا هانه از من حاجت می طلبی ؟؟؟؟
چرا چون طلبکاران از من خواستهایت را میخواهی؟؟تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود ..سپس گفت چرا از من شرمساری؟؟؟؟چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی..چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین ساختم عذر و بهانه می تراشی؟سعی کردم پاسخ گوییم اما جوابی برای گفتن نداشتم...این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است..موهبت را تباه نکنید......
بی اندازه شرمسار شده بودم .دیگر هیچ عذری نداشتم . چه میتوانستم بگوییم.؟در حالی که با تمام وجود گریه میکردم واشک صورتم را پوشانده بود.سوال کردم.بار الها مرا ببخش .از تو طلب عفو دارم.من بنده قدر نشناس و خطا کار تو هستم...خداوند فرمود.ای بنده. من رحمانم.و خطای خطا کاران را می بخشم.پرسیدم .خدایا با این همه خطا کاری چرا باز مرا میبخشی و دوستم داری؟خدا گفت چون تو مخلوقم هستی...پس هیچ گاه تو را رها نمیکنم هنگامی که تو گریه میکنی به تو رحم میکنم..و رنجهایت را درک میکنم...وقتی شاد و مسرور هستی وجد تو رامی فهمم.وقتی افسرده می شوی به تو دلگرمی میدهم..و وقتی شکست می خوری تو را یاری می کنم تا بلند شوی...وقتی خسته هستی کمکت میکنم.........بدان که تا اخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم
هیچ گاه ان چنان گریه نکرده بودم...و دلم پر از غم نشده بود....اما چگونه بود که یک مرتبه انقدر ارام شدم و ارامش گرفتم؟وای....چگونه میتوانستم از وجود خدا انقدر غافل باشم...؟از خدا پرسیدم چقدر مرا دوست داری ؟خدا فرمود به ان میزان که خارج از ادراک توست.....و انجا بود که خدا را تمام اجزای وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 14:20 توسط مهدی
|
|
هيچ از خود پرسیده ای نكند در انتظارت بپوسم نكند در تشويش گذراندن روزي ديگر بي تو، چشمانم را باز كنم
مي ترسم در اين روزهاي رنگارنگ پائيزي، اشك در چشمانم حلقه زند و هيچ نبينم مي ترسم در شكوه همنوايي رعد آسمان و فرياد خشك خاك، گوشهايم كر باشد و چيزي نشنوم خدا نكند كه مرگ من، پل رسيدن تو باشد
من گناه شهر را، تنهايي پيردختر همسايه را نباريدن باران را و دلتنگي روزهاي باراني را به نيامدن تو ربط داده ام من خم شدن قاصدك را زير خروار خروار پيغام به دير آمدن تو نسبت داده ام
از تو مي نوسيم از دوري ات، جداييمان حقارت بي تو ماندنم از رفتنم و به جا ماندنت
تو در كوير بيكران هراس و وحشت بر بيراهه هاي حيرت و در پيچ هاي ناتمام جاده هاي غربت ماندگار شدي و مرا فرستادي در عذاب جهنم اين بهشت بي دردي
علفزارهاي سرسبز و تازه ساقه ترد علف برايم چيدي و جامهاي پي در پي لذت پر كردي و ندانستي كه طعم شيرين شربت و شراب گلويم را مي سوزاند و لبانم تلخ مي شوند
حرف مي زنم و حرف مي زنم از تو مي گويم روزهايي كه در آينه به هم خواهيم رسيد سر در هم فرو مي بريم و بر سنگريزه هاي كف دست زمين هم خيره مي شويم _ همه شيشه ها را مي شكنيم... دستهايمان را در هم گره مي كنيم و مشت هايمان را بر صورت آفتاب مي كوبيم _ چه بي حيا مي سوزاند...
آنقدر مي گويم و مي گويم كه نمي گذارم مثل سكوت بر لبانم بنشيني آنچنان وسوسه شده ام كه طاقت گوش دادن به حرفهايم را ندارم، تا ببينم پنهان در آغوش كلماتم چه بال و پر مي زني
در همه لحظاتم جاري هستي... و من تنها به چند لحظه با تو بودن مي انديشم تنها به چند لحظه با تو بودن قانعم مرگ عطر ياس بگذار بيايم مهلتم ده تا بيايم فرمانم ده تا بيايم اسمم را صدا كن بگذار بيايم
تمام........

|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 23:26 توسط مهدی
|
در ایینه نگاه کن....رد پای گذر ثا نیه ها را بر چهره ات می بینی؟............................و تو از گذر این ثانیه ها چه نصیبی داری؟.....جای خالی عکسهای پاره شده در دفتر خاطرات زندگی ات.که یادگار یک عشق کهنه است.و اما تو...؟؟؟؟ایا واقعا عاشق بودی و یا کودکانه های روزمره زندگی را عشق پنداشتی..راستی تا به حال عاشق شده ای........میدانی عشق کدام رنگ این نقاشی دروغین است؟نه
کودکانه های نقاشی زندگی ات را رنگ نیستی بزن و با قلم موی احساس عشق تا زه ای نقاشی کن انگاه با مداد اندیشه رنگ واقعیت بر عشق تا زه بزن و با چشمان بازقدم به دنیای عاشقان بگذار.......
دقیق تر نگاه کن شاید این عشق تازه همان حسی باشد که مدت ها پیش در اولین نگاه دلت را لرزاند و تو غرورت را بر ان تر جیح ندادی و ساده از کنارش نگذشتی..........و امروز که دو سال و چندی از این احساس میگذرد....و خیرگی ها ی روزگار غرور سر کشت را شکست داده و بر ان چیره گشته همان احساس به سراغت میاید .....وتو اما ان را عشقی تازه می انگاری................................نه این عشق تازه ..عشق امروز و دیروز تو نیست. این عشقی است که مدتها بر صفحه دلت نقش بسته...اما.......این عشق همیشه تازه می ماند.................................................................به خدا این عشق .عشق جاودان است
همین. تمام شد
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386 13:40 توسط مهدی
|
.سلام......حالا بازم دارم مینویسم.......خاطرات گذشته رو مرور میکنم....ودست به قلم بردم.ای قلم عزیز تو تنها کسی هستی که همه چیز رو میدونی تو در تمام لحظه های دل تنگی تنها شاهد بغضها و گریه ها بودی ..............تو چه طاقتی داری...........خسته نشو از نفس نیفتی به تو قول میدم این بغض اخر باشه...قصه ما داره تموم میشه...نمیدونم شاید چند سطر دیگه باقی نمونده ..........تو کمک کن .....قلم عزیز.یار دلتنگی.سنگ صبور تو همه چیز رو میدونی ......بزار چشمام رو ببندم وفکرم رو ببرم اون جایی که دوست دارم....خدایا .چه زود گذشت .من لذت با او بودن رو با دنیا عوض نمیکنم....خدایا چه روزگاری دارم..روحم با توست عزیزم تا انتهای زندگی...تا زمانی که مرگ من رو از تو جدا کنه....مینویسم که یادم نره...دوست داشتن رو که من تا دنیا دنیاست بی تو انگار تنهای تنهام..........همین

+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 23:23 توسط مهدی
|
هرگاه دلم رفت محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.خدایا به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی .عشق هر کس را به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطربم و درد مندم را ارامش دهم.در سایه امیدی وبه خاطر ارزویی برای دلم امنیتی به وجود اورم تو یکباره همه رابر هم زدی ودر طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی .تا هیچ ارزویی را در دل نپرورم وهیچ خیری نداشته باشم وهیچ وقت ارامش وامنیت را در دل خود احساس نکنم .........ولی باز خدایا از تو میخواهم امنیت و ارامش را به من عطا کنی من به جز تو محبوبی ندارم .تو این چنین کردی و من به رضای تو راضیم.خدایا تو به من اموختی که به کسی به جز تو دل نبندم....خدایا ترا به خاطر همه نعمتهایت که نمیبینم وبه من عطا کردی شکر میکنم.و میدانم در درگاه تو کم لطفی زیاد کرده ام مرا ببخش.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 23:22 توسط مهدی
|
شب انگار دست از لج بازی بر نمیداره.شروع یک شب خوب برای ما انگار خواب و خیال شده.
باز امشب یک دعوای حسابی .برای عقیده های خودم و اصرار در اینکه نظرم همینه
مثل دعوای خیر وشر شده.دور و برم رو نگاه میکنم ...عقیده و نظرم با دیگران خیلی فرق میکنه ......بازم یه درد کوچک وهمیشگی .شاید هم هم دم همیشگی این سر درد با منه.......اصولا ادمی نیستم که هر ساعت گله وشکایت کنم .از چهره ام نمیشه فهمید.ولی خودم که از خودم خبر دارم.حالا خسته تر از همیشه امشب مینویسم.نوشتن رو هم فراموش کرده بودم این نوشتن از ده سال پیش با من بود. همون زمانی که برای گرفتن نمره قبولی به هزار و یک حقه وبعضی وقتها التماس راضی میشد استاد یک صدم اضافه کنه.....همون زمانی که از رشته ادبیات اومدم تجربی .نوشتن از زمانی که ادبیات بودم باهام بود..ولی خوب رشته تجربی دیگه وقتی نذاشت و بعد هم که دانشگاه و باقی قضایا اتفاق افتاد....قسمت این بود بعد از ۱۰ سال باز به دلا یلی بنویسم..خوب تو دفتر خاطراتم مینوشتم ولی کم........
داشتم میگفتم تنهایی و غم هم دم همیشگی ما هستند.خدایی این دوتا هیچ وقت ما رو تنها نذاشتن
مثل این شعر ..ای بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
حالا صدای داد و بیداد جیر جیرکها بلند شده ...باغ همسایه فاصله زیادی تا اطاق من داره ولی چه اتفاقی افتاده نمیدونم...شاید اونها هم کلافه شدن...اخه شنیدم جیر جیرکها عمر زیادی ندارند....شاید یک هفته....راستی یک هفته برای زندگی و عاشق شدن ودوست داشتن کافیه.....اگه ما ادمها عمرمون به اندازه جیر جیرکها بود چه اتفاقی می افتاد.......نمیتونم فکرم رو کنترل کنم هر چی میخوام تمرکز کنم این چهار دیوار ی اتاقم بد جوری اعصابم رو به هم میریزه.......صدای تیک تیک ساعت تمر کزم رو به هم ریخته.نمیتونم قطعش کنم که قطع صدای تیک تیک ساعت از جریان انداختن اینده و زندگیه.که این محاله...
باشه یه فرصتی دیگه شاید وقتی دیگه باز هم نوشتم....................................................
خداوندا ارامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم
همین خدا حافظ
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 23:42 توسط مهدی
|
همیشه برای به دست اوردن کسی که دوستش داری نمیتونی صاحبش بشی ....گاهی وقتها لازمه که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی...هرگز به خاطر غمها گریه نکن. نگذار این زمین پست شنونده اواز غمگین دلت باشد..............................
افسوس ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم....
ان زمان که دوستمون دارند لج بازی میکنیم...........وبعد
برای انچه که از دست داده ایم اه میکشیم..
همین
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 23:55 توسط مهدی
|
آخرين جرعه آب را که نوشيدم تو رسيدی ، مست مست شدم ، شراب نبود ، تو مستم کردی .
ليوان را در همان جا نهادم و دوشادوش تو راه افتادم . مجنونی از راه رسيد ، ليوان را برداشت ، مجنون بود ، نميدانست که آب براینوشيدن است نه پاشيدن روی زمين ، نه جاری کردن در خيابان .
دوان دوان برگشتم ، ليوان را از او گرفتم و تا آخر بی وقفه نوشيدم ، آخر شنيده بودم اگر پشت سر مسافر آب بريزند زود برمی گردد ، من نميخواستم برگردم ، تازه آغاز راه بود .
از آن روز هميشه به پشت سر نگاه ميکنم ، هر ليوان پر آبی ميبينم لاجرعه سر ميکشم، از هر رودخانه ای که ميگذريم سدی محکم بر آن ميزنم .
هر بار که باران آمد مانند عنکبوت تارهای دلم را بر تمام پهنای آسمان بافتم ،
عنکبوت وار بافتم ، اما نه مانند عنکبوت که با بادی ويران شود، کرباس هم نبود ، گه گاه قطره ای به زمين ميرسيد .
نبايد پشت سر ما آبی به زمين ريخته شود ، اين روزها دائم در سفرم ،هر جا که رفته ايم ، هر جا پشت سر ماست ، دهانم را به سویآسمان باز ميکنم و هر چه باران می آيد لاجرعه مينوشم ، مانند همان ليوان که روز اول سر کشيدم .
هر چه آب نوشيده ام پشت مردمک چشمانم جمع شده است ، ميخواهم به وسعت درياها گريه کنم ، دلم گرفته است ، حتی نميدانم چرا ، کاش اينجا بودی تا در آغوشت به وسعت درياها گريه کنم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 23:57 توسط مهدی
|